نقد و بررسی «فامیلیا» (Familia)؛ وقتی امید، همدستِ خشونت میشود

فیلم «فامیلیا» (Familia) از آن درامهای خانوادگیای نیست که فقط بخواهد زخم را نشانمان بدهد و برود؛ برعکس، مینشیند کنار همان زخم، به تپش دردش گوش میدهد و مهمتر از همه، به آن امیدِ خطرناکی خیره میشود که گاهی آدمها را در روابط ویرانگر نگه میدارد. فرانچسکو کوستابیله در اقتباس از رمان خودزندگینامهای لوئیجی چلسته، سراغ خانوادهای رفته که سالهاست میان ترس، وابستگی، شرم و میل به نجات، دستوپا میزند. نتیجه، فیلمی است تلخ، دقیق و عاطفاً فرساینده که بیشتر از آنکه درباره «خشونت» باشد، درباره نیروی مسمومکننده امیدی است که به آدم میگوید: شاید این بار فرق کند.
داستان، از همان ابتدا، ما را به دل خانهای میبرد که ظاهرش معمولی است اما زیر پوستش وحشت جریان دارد. فرانکو، پدری خشن و سلطهگر، همزمان هم میترساند و هم خودش را به شکل پدرِ خانواده جا میزند؛ همان ترکیب آشنای محبت اجباری و خشونت بیهشدار. همسرش لیشیا سالهاست یاد گرفته چطور با خلقوخوی او کنار بیاید و دو پسرشان، الساندرو و لوئیجی، از کودکی فهمیدهاند وقتی از اتاق والدین صدا میآید، باید ساکت بمانند و منتظر بمانند. این جزئیات، بیآنکه فیلم بخواهد شعار بدهد، فضای خانه را تعریف میکنند: جایی که عشق و ترس چنان در هم گره خوردهاند که دیگر بهسختی میشود مرزشان را تشخیص داد.
نقطه قوت اصلی Familia همینجاست؛ درک اینکه آدمها همیشه به دلیل ناآگاهی یا ضعف در چرخه خشونت نمیمانند. گاهی میمانند چون هنوز ته دلشان میخواهند باور کنند طرف مقابل عوض میشود. کوستابیله این وضعیت را نه با قضاوت، بلکه با دقتی دردناک تصویر میکند. وقتی سالها بعد، جیجیِ بیستساله [لوئیجی] در زندان با پدرش روبهرو میشود، هم از او میترسد و هم به آغوشش پناه میبرد. این لحظه، عصاره فیلم است: پسر جوانی که بهتر از هر کسی میداند این مرد چه کرده، اما باز هم نمیتواند میل کودکانهاش به داشتن یک پدر را خاموش کند.
بازی فرانچسکو گگی در نقش جیجی، ستون اصلی فیلم است. او شخصیت را نه به شکل تیپ آشنای «جوان خشمگین» بازی میکند و نه قربانی محض. در چهرهاش همزمان معصومیتِ باقیمانده از کودکی و خشمی فروخورده دیده میشود؛ انگار مدام دارد خودش را کنترل میکند تا از هم نپاشد. لبخندش، بیش از آنکه آرامشبخش باشد، دل آدم را میلرزاند. جیجی عضو یک گروه فاشیستی شده و فیلم آشکارا میخواهد این انتخاب را به زخمهای کودکی و نیاز او به تعلق ربط بدهد. این پیوند از نظر احساسی قابل فهم است، اما باید گفت Familia دقیقاً در همین بخش کمی کم میآورد؛ یعنی در توضیح اینکه چرا برادر کوچکتر به سمت چنین جمع خشنی کشیده شده، در حالی که الساندرو مسیر متفاوتی را طی کرده است.
این یکی از معدود ضعفهای جدی فیلم است. رابطه جیجی با گروه فاشیستی، با وجود اهمیتش در پیشبرد قصه و شخصیتپردازی، آنقدر که باید باز نمیشود. فیلم اشاره میکند که این جمع احتمالاً برای او جایگزینی برای حس خانواده و برادری بوده، اما چندان روشن نمیکند که جیجی تا چه حد به ایدئولوژی آنها باور دارد و تا چه اندازه صرفاً به دنبال پناهگاه و هویت است. در نتیجه، بخشهایی از فیلم که باید پررنگتر به بحران مردانگی، خشونت موروثی و میل به تعلق بپردازند، کمی سرسری رد میشوند. با این حال، اجرای گگی آنقدر لایهدار هست که این خلأ را تا حدی جبران کند.
اگر جیجی قلب زخمی فیلم باشد، لیشیا روح خاموش آن است. باربارا رونکی در نقشی به ظاهر کمصدا، یکی از موثرترین بازیهای فیلم را ارائه میدهد. او زنی را بازی میکند که انگار سالهاست ارادهاش زیر سایه حضور یک مرد فرسوده شده، اما هنوز کورسویی از کرامت در او زنده است. رونکی با چشمهایش بازی میکند؛ با نگاهی که مدام دنبال راه فرار میگردد، با لبخندی که هنوز پیش از شکل گرفتن خاموش میشود، با سکوتی که از هر فریادی رساتر است. در فیلمی که درباره مردان، خشونت و میراث مسموم پدرسالاری حرف میزند، این لیشیاست که ماندگارترین اثر را میگذارد. چون او تجسم این حقیقت تلخ است که قربانی همیشه فقط کسی نیست که کتک میخورد؛ گاهی کسی است که دیگر حتی نمیتواند زندگی بیرون از ترس را تصور کند.
کوستابیله از نظر فرمی هم انتخابهای هوشمندانهای دارد. او به جای تکیه بر فلاشبکهای توضیحی، خاطره و تروما را به صورت حس بازمیگرداند: قابهایی ناآرام، فضاهایی آشنا اما ناپایدار، و سکوتی که مثل وزنه روی صحنهها میافتد. موسیقی هم با خویشتنداری استفاده میشود و اجازه میدهد تنش در دل سکوت خانه رسوب کند. دوربین جوزپه مایو نیز بهخصوص در صحنههای جمعی خانوادگی، آرامآرام فاصله را کم میکند تا خفگی موقعیت را به تماشاگر منتقل کند. این شیوه، حالوهوایی مستندوار به فیلم میدهد؛ انگار داریم نه یک ملودرام اغراقشده، بلکه فروپاشی تدریجی یک زندگی واقعی را تماشا میکنیم.
در نهایت، «فامیلیا» فیلمی نیست که بخواهد پاسخهای ساده بدهد. نه فرانکو را به یک هیولای تکبعدی تقلیل میدهد، نه قربانیانش را کاملاً قابل پیشبینی تصویر میکند. فیلم خوب میفهمد که خشونت خانگی فقط مجموعهای از ضربهها نیست؛ یک نظام عاطفی پیچیده است که در آن ترس، عشق، عادت، شرم و امید به شکلی بیمارگونه به هم وصل میشوند. درست است که Familia در پرداخت بعضی خطوط فرعی، بهویژه پیوند جیجی با فاشیسم، به قوت بخش خانوادگیاش نمیرسد، اما هر وقت به کانون اصلیاش برمیگردد، یعنی به این جهنم خصوصیِ مشترک، به فیلمی تکاندهنده و صادق تبدیل میشود.
شاید بهترین توصیف برای این اثر همان وعده تلخ عنوان رمان لوئیجی چلسته باشد: «همیشه اینطور نخواهد ماند.» فیلم مدام از ما میپرسد این «متفاوت شدن» دقیقاً چه بهایی دارد. «فامیلیا» جواب قطعی نمیدهد، اما تصویری فراموشنشدنی از خانوادهای میسازد که برای رهایی، ناچار است اول بپذیرد امید هم میتواند صورت دیگری از اسارت باشد.





