دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
اخبار سریال های ترکی

«بالا و پایین استانبول»؛ بهای سنگین حقیقت

در قسمت پانزدهم «بالا و پایین استانبول»، رازهایی که سال‌ها پشت درهای بسته مانده‌اند، زندگی دو دختر و خانواده‌هایشان را زیرورو می‌کنند. اما رسیدن به حقیقت، به‌جای آرامش، خشم و خطری را به همراه می‌آورد که گریبان تمام محله را می‌گیرد.

این مطلب بر اساس نسخه اصلی و حدوداً دوساعته سریال نوشته شده است. نسخه‌های دوبله معمولاً در قسمت‌های حدود ۴۰ دقیقه‌ای منتشر می‌شوند؛ بنابراین، ممکن است شماره این قسمت با شماره قسمت متناظر در نسخه دوبله متفاوت باشد.

در قسمت بعد، نشانه‌های یک وداع تلخ همه را به وحشت می‌اندازد؛ اما سرنوشت امیر هنوز پشت پرده‌ای از ابهام است. پخش قسمت بعدی ممکن است به‌دلیل مسابقه فوتبال به تعویق بیفتد؛ زمان احتمالی پخش، ۱۳ یا ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰ به وقت محلی از شبکه آتی‌وی است.

آنچه در قسمت پانزدهم دیدیم:

«بالا و پایین استانبول»؛ بهای سنگین حقیقت

دو خواهر و یک زندگی ازدست‌رفته

ملک با فهمیدن حقیقت، دیگر نمی‌تواند به زندگی سابقش برگردد. ناز خواهر دوقلوی اوست و پدری که تصور می‌کرد سال‌ها پیش مرده، زنده است؛ آن هم در خانه‌ای ثروتمند که ملک حالا احساس می‌کند سهم او نیز بوده است. دیدن وسایل کودکی و یادگارهای گذشته، زخمی را باز می‌کند که با چند جمله آرام نمی‌گیرد.

ناز هنوز از نسبتشان خبر ندارد. او فقط می‌داند مادرش زنده است و از ملک می‌خواهد بگوید یادگارهای مادرش را کجا پیدا کرده. اما ملک، گرفتار خشم و حس محرومیت، حرف تلخی درباره مادر ناز می‌زند و خودش را در اتاق او حبس می‌کند. لباس‌ها و وسایل ناز را به هم می‌ریزد و تکرار می‌کند که همه این‌ها حق او بوده‌اند. سرانجام نیز با لباس‌ها و خودروی ناز از خانه بیرون می‌زند؛ انگار می‌خواهد بخشی از زندگی ازدست‌رفته‌اش را یک‌باره پس بگیرد.

امیر میان حقیقت و جان فخریه

در سوی دیگر، امیر از فخریه و سونر توضیح می‌خواهد. برای او پذیرفتنی نیست که دو دختر، با وجود زنده بودن پدر و مادرشان، سال‌ها با حس یتیمی بزرگ شده باشند. سونر ابتدا در برابر پاسخ‌گویی مقاومت می‌کند، اما فخریه یادآوری می‌کند که وقتی او حضور نداشت، مردم محله از دخترش مراقبت کردند و حالا حق دارند حقیقت را بدانند.

فخریه توضیح می‌دهد که هنگام جدایی، ناچار شده وجود یکی از دوقلوها را پنهان کند. ناز را از او گرفته‌اند و اگر از ملک هم باخبر می‌شدند، دیگر هیچ‌کدام از دخترهایش برایش نمی‌ماندند. بااین‌حال، آشکار شدن راز هنوز خطرناک است: حکمت برای آنچه متعلق به خاندان خود می‌داند، حدومرزی نمی‌شناسد.

زهرا و رامی از امیر می‌خواهند فعلاً سکوت کند. رامی حتی اعتراف می‌کند که شاید نتواند فخریه را از این رویارویی زنده بیرون بیاورد. اما فخریه از دوری خسته شده است؛ او دیدن ناز را می‌خواهد، حتی اگر بهایش جان خودش باشد.

حساب‌کشی دختر از مادر

«بالا و پایین استانبول»؛ بهای سنگین حقیقت

ملک با خودروی آسیب‌دیده ناز به محله می‌رسد و فخریه را با خود می‌برد. گفت‌وگوی مادر و دختر خیلی زود به حساب‌کشی دردناکی تبدیل می‌شود. ملک می‌پرسد آیا پدرش او را نخواسته و ناز را انتخاب کرده است؟ حتی به ماجرای اهدای بخشی از کبدش شک می‌کند: نکند فقط برای نجات ناز سراغ او آمده‌اند؟

فخریه می‌گوید سونر اصلاً از وجود او خبر نداشته است. اما این پاسخ، خشم ملک را بیشتر می‌کند؛ حالا می‌فهمد مادرش حقیقت را از همه پنهان کرده است. فخریه از تنهایی، تهدید و ترس ازدست‌دادن آخرین فرزندش می‌گوید، ولی ملک به چیزهایی فکر می‌کند که هرگز نداشته: پدر، رفاه، تحصیل و فرصت‌هایی که نصیب ناز شده‌اند.

وقتی فخریه می‌گوید تنها دارایی‌اش برای بخشیدن، عشق مادری بوده، ملک با تلخی جواب می‌دهد. او محبت مادرش را انکار نمی‌کند، اما دیگر نمی‌تواند آن را پاسخ تمام محرومیت‌هایش بداند.

قولی که امیر به ناز می‌دهد

ناز نیز در عمارت آرام نمی‌گیرد. خانواده همچنان از پاسخ دادن طفره می‌روند و حتی اجازه خروج به او نمی‌دهند. امیر با کمک دوستانش نقشه‌ای می‌چیند: بیرون خانه سروصدا به راه می‌افتد و ناز با وانمود کردن به بدحالی، فرصت بیرون رفتن پیدا می‌کند.

در دیدار کوتاهشان، امیر به او قول می‌دهد روز بعد به مادرش برسد. ناز می‌خواهد همان لحظه راه بیفتند، اما امیر توضیح می‌دهد که نخست باید امنیت مادرش را تأمین کنند؛ خطری که تهدیدش می‌کند، از طرف پدربزرگ خود ناز است.

ناز با وجود تمام سوال‌هایش به امیر اعتماد می‌کند. او به خانه برمی‌گردد و تلاش می‌کند چیزی از نقشه لو نرود. امیر هم مقابل تهدیدهای حکمت عقب نمی‌کشد، هرچند او و دوستانش می‌فهمند با دشمنی بسیار مجهزتر از خودشان روبه‌رو هستند.

مرگی مشکوک و بازگشتی پرآشوب

«بالا و پایین استانبول»؛ بهای سنگین حقیقت

هم‌زمان، اوزای در سوگ مادرش، اسرا، گرفتار است. نبودن گردنبندی که به مادرش هدیه داده، شک او را برمی‌انگیزد. پشت این عزاداری، فریب بزرگی جریان دارد: اسرا زنده است و جسد زنی بی‌کس را به‌جای او جا زده‌اند. بایرام نیز درگیر پنهان‌کاری‌های گالیپ شده است. پیامی درباره احتمال زنده بودن اسرا، اوزای را درست پیش از خاک‌سپاری به سوی محله می‌کشاند.

ملک هم برخلاف نقشه محتاطانه امیر، دوباره به عمارت می‌رود و با فریاد، حق خود را طلب می‌کند. در آشوب پیش‌آمده داخل استخر می‌افتد و سونر برای نجاتش وارد عمل می‌شود. آغوش پدر و دختر و قول سونر که دیگر رهایش نکند، لحظه‌ای عاطفی می‌سازد، اما بحران را پایان نمی‌دهد.

حرکت ملک، اتفاقات را جلو می‌اندازد و یورش حکمت، محله زیانکار را وارد رویارویی خطرناکی می‌کند. اهالی برای محافظت از فخریه کنار هم می‌ایستند و کمک‌های غیرمنتظره، امید پیروزی را زنده می‌کند. بااین‌حال، حکمت هنوز عقب ننشسته است. در پایان، امیر و اوزای به سوی سرنوشتی تلخ کشیده می‌شوند؛ جایی که باید تاوان تصمیم‌ها و گناهان نسل پیش از خود را بدهند.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا