
فیلم «نگهبان» (Keeper) به کارگردانی از پرکینز، اثری است که میخواهد ترکیبی از رمانس و ترس روانی باشد، اما نتیجه نهایی بیشتر شبیه یک قرار بدِ طولانی و بیپایان است که هیچ خاطرهٔ خوب یا ارزشمند از آن باقی نمیماند. پرکینز که پیشتر با فیلمهای «Longlegs» و «The Monkey» توانسته بود توجه برخی مخاطبان ژانر را به خود جلب کند، این بار از همان ابتدای کار مسیر را اشتباه انتخاب کرده و خروجی، به جای تجربهای منحصر بهفرد، کلاژی از کلیشههای خستهکننده و جلوههای بصری تصنعی است.
ماجرا با لیز، نقاشی شوخطبع (با بازی تاتیانا ماسلانی)، آغاز میشود که با دوستپسر جدیدش مالکوم (راسیف ساترلند)، جراح مهربان، به سفر کوتاهی به کلبهٔ مدرن او در جنگلهای ونکوور میرود. محیط، در نگاه اول، افسانهای و دلانگیز است: چشماندازی از یک دشت سبز، اما همراه با نشانههای ناخوشایند، مانند کیسههای زبالهٔ مرموز و حضور کلبهای مشابه در مجاورت خانهٔ مالکوم که متعلق به پسرعمویش دارن (برکت ترتون) است؛ شخصیتی که با آشکارترین نشانههای «آدم بد» معرفی میشود، بیآنکه عمق خاصی داشته باشد.
نامزد دارن، مینکا (اِیدن وایس)، دستکم با لهجهای غلیظ و گویش مستقیم خود، کمی رنگ به صحنه میآورد؛ اولین جملهاش — «طعمی شبیه آشغال میدهد» — پیشنمایی از لحن عجیب و گاه بیربط فیلم است. این اظهارنظر دربارهٔ یک کیک شکلاتی است که بعدها به شکلی مرموز، نقشی در داستان خواهد داشت.
بهزودی، لیز تنها میشود و در خانه سایههایی میبیند — و بعد دوباره سایههای دیگری — بدون هیچ بسط واقعیِ تعلیق یا توضیحی که بتواند این لحظات را به تجربهای ترسناک یا حتی سرگرمکننده بدل کند. فیلم، با بازی با تصاویر تکراری و کلیشههای «سبک احضار»، میخواهد فضای سوررئال بسازد، اما این «سوررئالیسم» در حد تعریف لغت باقی میماند و فاقد عمق یا نوآوری است.
نیک لپرد در فیلمنامهای که مدام دور خودش میچرخد، نتوانسته ایدهها را ساختار دهد تا پرکینز فضای لازم برای بازی با آنها را داشته باشد. نتیجه، فیلمی با ریتم شلخته است که صحنههای بهظاهر پایانی را در ابتدای روایت میگذارد و مدام بین لحن معمایی و اغراقهای بیمنطق جابهجا میشود. این تغییر حالات، انسجام داستان را به شدت آسیب زده و تجربهٔ کلی را به چرخهای از امید و ناامیدی بدل کرده است.
پرکینز، برخلاف موفقیت نسبی آثار قبلیاش، اینبار هیچیک از نقاط قوت سابق — چه خلق فضای رازآلود و چه نوآوری بصری — را بهدرستی به کار نمیگیرد و بیشتر بر عناصر تصادفی و پراکنده تکیه میکند.
ماسـلانی، که معمولاً شخصیتهایش را با انرژی و عمق ارائه میکند، اینجا به شکلی غیرمعمول آرام و بیروح ظاهر میشود؛ گویی عامدانه بخشی از کاریزمای خود را کنار گذاشته تا با لحن بیجان فیلم هماهنگ شود. ساترلند هم از جذابیت ذاتی چهرهٔ خود فراتر نمیرود و تقریباً هیچ تلاشی برای پیچیدهکردن شخصیت مالکوم ندارد. در نتیجه، رابطهٔ میان این دو شخصیت فاقد شیمی، کشش یا حتی تضاد معنادار است.
فیلم با جامپاسکرهای بیربط و بدون زمینه، نه توانایی ایجاد وحشت واقعی دارد و نه مهارت تبدیل کلیشه به طنز یا کنایه. تلاشهای محدود برای شوخطبعی اغلب بوی خودخواهی میدهند و بیننده را به جای خنده، به سردرگمی و دلزدگی میکشانند. هیچ خط روایی مشخصی وجود ندارد که بتواند مخاطب را از نقطهٔ شروع تا پایان به شکلی منطقی و هیجانانگیز هدایت کند.
«نگهبان» میخواهد داستانی رازآلود از مراحل ابتدایی یک رابطه ارائه دهد و در عین حال لایههای وحشت روانی را به آن بیفزاید، اما ناکارآمدی فیلمنامه، کارگردانی بیتمرکز و بازیهای بیانرژی، همه تلاشها را به هدر دادهاند. نورونهای تعلیق، در این فیلم، پیش از آنکه جرقه بزنند، خاموش میشوند و رومانس، پیش از آنکه شکل بگیرد، فرو میریزد.
در نهایت، این فیلم نه برای علاقهمندان ژانر ترس و هیجان ارزش تماشا دارد، نه برای کسانی که به دنبال یک رمانس متفاوت هستند؛ «نگهبان» شبیه رابطهای است که بهتر بود هرگز شروع نشود و اگر شروع شد، هرچه زودتر به پایان برسد.





