«Rising Sun»؛ تریلر پرفروش مایکل کرایتون که زیر سایه «Jurassic Park» ماند
فیلم جنایی فیلیپ کافمن با حضور شان کانری و وسلی اسنایپس در سال ۱۹۹۳ بیش از ۱۰۷ میلیون دلار فروخت، اما روایت پیچیده، کلیشههای فرهنگی و فرصتهای ازدسترفته مانع ماندگاری آن شدند

سال ۱۹۹۳ برای مایکل کرایتون سالی استثنایی بود. اقتباس استیون اسپیلبرگ از رمان «Jurassic Park» به پدیدهای جهانی تبدیل شد و تعریف تازهای از سینمای بلاکباستری ارائه داد. همزمان، فیلم دیگری بر اساس یکی از آثار کرایتون روی پرده رفت که اگرچه به موفقیت تجاری قابلتوجهی رسید، هیچگاه محبوبیت یا اعتبار همتای دایناسوری خود را پیدا نکرد.
«Rising Sun» به کارگردانی فیلیپ کافمن، معمای قتلی با بازی شان کانری، وسلی اسنایپس، هاروی کایتل، تیا کارره، کری-هیرویوکی تاگاوا و استیو بوشمی بود. فیلم با بودجهای حدود ۴۰ میلیون دلار ساخته شد و بیش از ۱۰۷ میلیون دلار در گیشه جهانی فروخت؛ آماری که آن را در ردیف آثار موفق سال قرار میداد. بااینحال، فروش بالا نتوانست ضعفهای روایی یا نگاه تاریخمصرفدار فیلم به جامعه ژاپن را پنهان کند.
مایکل کرایتون پیش از «Jurassic Park»
مایکل کرایتون پیش از آنکه با رمانهای علمیتخیلی و تریلرهای پرفروش شناخته شود، حضور در سینما را تجربه کرده بود. او در سال ۱۹۷۳ فیلمنامه تریلر کمتر دیدهشده «Extreme Close-Up» را نوشت؛ اثری که موضوع نظربازی و نقض حریم خصوصی را دنبال میکرد.
همان سال، کرایتون با نگارش و کارگردانی «Westworld» به موفقیتی بزرگ دست یافت. داستان این فیلم درباره پارکی تفریحی با حالوهوای تاریخی بود که رباتهای انساننمای آن برای سرگرمکردن بازدیدکنندگان برنامهریزی شده بودند، اما پس از بروز اختلال، به ماشینهای کشتار تبدیل میشدند. علاقه کرایتون به پارکهای تفریحی مرگبار بعدها در رمان «Jurassic Park» نیز با ابعادی بسیار بزرگتر تکرار شد.
او پس از «Westworld» چهار فیلم «Coma»، «The First Great Train Robbery»، «Looker» و «Runaway» را نوشت و کارگردانی کرد. کرایتون همچنین کارگردان «Physical Evidence» بود، اما پس از آن از کارگردانی فاصله گرفت و تمرکز خود را دوباره بر نویسندگی گذاشت. این تغییر مسیر به معنای کاهش موفقیت او نبود؛ کرایتون تا زمان مرگش در سال ۲۰۰۸ همچنان رمانهای پرفروش و فیلمنامههای مهمی مینوشت.
معمای قتلی در قلب یک شرکت ژاپنی

مایکل کرایتون «Rising Sun» را ابتدا در سال ۱۹۹۲ بهصورت رمان منتشر کرد و سپس در اقتباس سینمایی آن مشارکت داشت. داستان فیلم در لسآنجلس میگذرد و با کشف جسد زنی در ساختمان تازهافتتاحشده یک شرکت بزرگ ژاپنی آغاز میشود. قربانی هنگام رابطه جنسی روی میز اتاق هیئتمدیره کشته شده و وقوع چنین جنایتی میتواند برای مدیران شرکت پیامدهای سنگینی داشته باشد.
با ورود پلیس لسآنجلس به ماجرا، مدیران شرکت نگران تأثیر تحقیقات بر اعتبار و مناسبات اقتصادی خود میشوند. در ادامه، دو مأمور با نامهای وب اسمیت و جان کانر، با بازی وسلی اسنایپس و شان کانری، وارد پرونده میشوند. کانر بهعنوان متخصص فرهنگ و تجارت ژاپن معرفی میشود و اسمیت در بیشتر صحنهها همراهی است که باید از دانش و تجربه او استفاده کند.
تیلر، شخصیت با بازی هاروی کایتل، از دیگر مأموران درگیر پرونده است. تیا کارره نیز نقش جینگو آساکوما، متخصص رایانه، را بازی میکند. بخش مهمی از معما به ویدئوی ضبطشده از قتل مربوط میشود؛ تصاویری که با استفاده از فناوری دستکاری شدهاند تا چهره قاتل مشخص نباشد.
ادی، با بازی کری-هیرویوکی تاگاوا، به دلیل رابطهاش با قربانی به مظنون اصلی تبدیل میشود. فیلم از این نقطه تلاش میکند با مظنونان متعدد، تصاویر ویدئویی مخدوش و بازیهای پشتپرده تجاری، معمایی چندلایه بسازد. مشکل اینجاست که افزایش پیچیدگی الزاماً به تعلیق بیشتر منجر نمیشود.
شان کانری در نقش شرلوک هولمز داستان
ترکیب شان کانری و وسلی اسنایپس روی کاغذ ظرفیت بالایی داشت. یکی میتوانست کارآگاهی باتجربه و آشنا با مناسبات قدرت باشد و دیگری مأموری عملگرا که با نگاه متفاوت خود فرضیههای همکارش را به چالش میکشد. «Rising Sun» اما این فرصت را بهطور کامل به کار نمیگیرد.
تقریباً تمام هوش، قدرت استدلال و آگاهی فرهنگی داستان به جان کانر تعلق دارد. او پاسخ بسیاری از پرسشها را میداند و معمولاً چند قدم جلوتر از اطرافیان حرکت میکند. وب اسمیت نیز بیشتر شبیه دکتر واتسون در کنار شرلوک هولمز عمل میکند؛ شخصیتی که باید نگاه کند، سؤال بپرسد و از خرد کانر بهره ببرد.
این الگو بهخودیخود ایرادی ندارد، اما نحوه اجرای آن باعث میشود رابطه دو شخصیت یکطرفه و کمتحرک به نظر برسد. فیلم حتی صحنهای را در محلهای سیاهپوستنشین قرار میدهد تا برای مدتی جای دو مأمور عوض شود: اسمیت با محیط آشناست و کانر بیرون از محدوده شناخت خود قرار میگیرد. با وجود این، چنین لحظاتی آنقدر گسترش نمییابند که تعادل معناداری میان آن دو ایجاد کنند.
در نتیجه، فیلم گاهی بیشتر به ویترینی برای اقتدار و جذابیت شان کانری شباهت دارد تا یک اثر دونفره واقعی. وسلی اسنایپس، با وجود انرژی و کاریزمای همیشگیاش، فضای کافی برای تبدیلشدن به شریک برابر کانر پیدا نمیکند.
مسئلهای فراتر از ضعف داستانی

مهمترین انتقاد به «Rising Sun» فقط به روایت پیچیده یا ضرباهنگ کمرمق آن مربوط نمیشود. رمان کرایتون هنگام انتشار در سال ۱۹۹۲ به دلیل نحوه نمایش ژاپنیها و فضای تجارت این کشور با انتقادهای جدی روبهرو شد. برخی منتقدان اثر را متهم کردند که ترسهای اقتصادی آمریکا را با کلیشههای نژادی و فرهنگی درهم میآمیزد.
فیلم نیز کاملاً از این مشکل فاصله نمیگیرد. شخصیت کانر بارها درباره شیوه کارکرد «ذهن ژاپنی» سخن میگوید؛ گویی میتوان رفتار ملتی کامل را با چند قاعده عمومی توضیح داد. بیشتر شخصیتهای ژاپنی نیز در نقشهای مکمل باقی میمانند و فرهنگشان از زاویهای رازآلود و بیگانهساز نمایش داده میشود.
«Rising Sun» اثری آشکارا نفرتپراکن نیست، اما نگاه آن به ژاپن امروز قدیمی و تقلیلگرایانه به نظر میرسد. فیلم بهجای آنکه شخصیتهای ژاپنی را با انگیزهها، تفاوتها و پیچیدگیهای فردی بررسی کند، گاه از آنها برای ساختن فضایی مرموز یا تهدیدآمیز استفاده میکند.
این رویکرد بازتاب نگرانیهای اقتصادی آمریکا در اوایل دهه ۱۹۹۰ نیز بود. در آن دوره، رشد شرکتهای ژاپنی و افزایش سرمایهگذاری آنها در بازار آمریکا، بخشی از جامعه و رسانههای غربی را نگران کرده بود. «Rising Sun» همین اضطراب را به بستری برای یک معمای جنایی تبدیل کرد، اما بهجای تحلیل عمیق رقابت اقتصادی، عمدتاً به نشانهها و کلیشههای سطحی تکیه داشت.
درونمایهای که هرگز بهدرستی گسترش نمییابد
راجر ایبرت، منتقد سرشناس آمریکایی، به «Rising Sun» دو ستاره از چهار ستاره داد. از نظر او، شخصیت کانر بیش از اندازه باهوش طراحی شده بود؛ تا جایی که تواناییهایش بخشی از هیجان تحقیق را از بین میبرد.
ایبرت همچنین معتقد بود فیلم گاهی به موضوع ظاهراً اصلی خود، یعنی رقابت اقتصادی آمریکا و ژاپن، ادای احترام میکند، اما فیلیپ کافمن علاقهای به ارائه دیدگاهی جدی درباره آن ندارد. به تعبیر او، فیلم در میان رسیدگی به پیچوخمهای طراحیشده داستان، گهگاه به این موضوع اشاره میکند، بیآنکه آن را به هستهای معنادار برای روایت تبدیل کند.
همین دوگانگی یکی از مشکلات اساسی «Rising Sun» است. فیلم میخواهد هم معمای قتل باشد، هم تریلری اروتیک، هم نئونوآری درباره فساد و هم تفسیری بر تغییر موازنه قدرت اقتصادی. هیچیک از این مسیرها اما بهاندازه کافی پرورش پیدا نمیکنند.
لحن اثر نیز ثبات چندانی ندارد. برخی صحنهها جدی و تیرهاند، درحالیکه گفتوگوها یا رفتار شخصیتها گاهی حالتی شوخ و سبک پیدا میکنند. این نوسان، از شدت بحران مرکزی داستان میکاهد و اجازه نمیدهد فضای نئونوآر فیلم به تعلیقی ماندگار تبدیل شود.
چرا «Rising Sun» با وجود فروش بالا فراموش شد؟
ردهبندی سنی بزرگسالان و موضوعات جنسی فیلم طبیعتاً دایره مخاطبانش را در مقایسه با «Jurassic Park» محدود میکرد. بااینحال، تفاوت جایگاه این دو اثر فقط به درجهبندی سنی ارتباط ندارد.
«Jurassic Park» در کنار جلوههای ویژه انقلابی، داستانی ساده، منسجم و عاطفی داشت. تماشاگر بهراحتی خطر را درک میکرد و با شخصیتها همراه میشد. «Rising Sun» در مقابل، اطلاعات فراوان، روابط تجاری پیچیده و فرضیههای متعدد ارائه میدهد، اما شخصیتهایش بهاندازه کافی عمق نمییابند.
فروش بیش از ۱۰۷ میلیون دلاری فیلم نشان میدهد حضور ستارگانی چون شان کانری و وسلی اسنایپس، همراه با نام مایکل کرایتون، برای جذب تماشاگر کافی بوده است. بااینحال، موفقیت اولیه همیشه به ماندگاری فرهنگی منجر نمیشود. فیلم نتوانست معمایی بسازد که پس از افشای پاسخ همچنان جذاب بماند یا مضمون اقتصادی خود را به تحلیلی فراتر از نگرانیهای مقطعی دهه ۱۹۹۰ تبدیل کند.
کپسولی زمانی از اضطرابهای آمریکایی
امروز ارزش اصلی «Rising Sun» شاید نه در مقام یک تریلر جنایی قدرتمند، بلکه بهعنوان سندی از فضای سیاسی و اقتصادی زمانهاش باشد. فیلم نشان میدهد هالیوود اوایل دهه ۱۹۹۰ چگونه گسترش نفوذ اقتصادی ژاپن را میدید و این نگرانی را با رمزآلود جلوهدادن فرهنگی دیگر به سرگرمی تبدیل میکرد.
ترکیب بازیگران همچنان تماشایی است و ایده استفاده از تصاویر دیجیتالی دستکاریشده برای حل یک قتل، در زمان خود تازگی داشت. حضور شان کانری نیز به فیلم وزن و جذابیت میبخشد. بااینحال، این نقاط قوت در میان روایت شلوغ، شخصیتپردازی نامتوازن و نگاه کلیشهای به فرهنگ ژاپن گرفتار شدهاند.
«Rising Sun» در سالی اکران شد که مایکل کرایتون با «Jurassic Park» قله دیگری را فتح کرد. یکی به اثری ماندگار در تاریخ سینما تبدیل شد و دیگری، با وجود فروش چشمگیر، بیشتر به یادگاری بحثبرانگیز از اضطرابهای اقتصادی یک دوران شباهت دارد؛ فیلمی که درباره ترس آمریکا از ظهور قدرتی تازه حرف میزند، اما آنقدر درگیر معمای ساختگی خود میشود که فرصت فهمیدن همان ترس را از دست میدهد.





