نقد و بررسی «نخستین نقش» (The Debut)

«نخستین نقش» (The Debut) از آن فیلمهایی است که با یک ایده ظاهراً کوچک شروع میشود و کمکم مثل یک اجرای تئاتری که از کنترل کارگردان خارج شده، تمام فضا را اشغال میکند. جسی آیزنبرگ بعد از موفقیت تحسینشدهاش با «یک درد واقعی»، این بار سراغ دنیای تئاتر محلی، وسواس بازیگری، بحران هویت در میانسالی و میل خطرناک به دیدهشدن رفته است. نتیجه فیلمی است بامزه، گاهی سوررئال، گاهی گزنده و گاهی بیش از حد متکی به بازیگرانش؛ اما تقریبا همیشه تماشایی.
قهرمان فیلم مونا فریدمن است؛ زنی خانهدار در حومه نیوجرسی که جولیان مور با دقتی حیرتانگیز او را بازی میکند. مونا در آغاز فیلم زنی است که انگار سالها در گوشه خانه تا شده و کسی حواسش نبوده که هنوز نفس میکشد. همسرش هاوارد، با بازی پاتریک فابیان، او را بیشتر مثل یکی از وسایل خانه میبیند تا انسانی با خواستهها و اضطرابها. بچههای دوقلویش هم در آستانه بزرگسالیاند و عملاً از مدار عاطفی مادر بیرون رفتهاند. مونا نه ستاره است، نه هنرمند، نه حتی کسی که خودش را جدی بگیرد. او فقط برای یک نقش کوچک در اجرای محلی نمایش موزیکال «همسایههای فضول» تست میدهد؛ نقشی نهچندان مهم به نام خانم دنیل، سرایدار ساختمانی فرسوده که جمله معروفش چیزی در حد «اجاره موعدش رسیده!» است.
زیبایی اولیه نخستین نقش در همین تضاد است: فیلم درباره یک «نقش سوم بیقدر» است، اما آن را به مرکز یک بحران تمامعیار تبدیل میکند. مونا حتی در تست بازیگری هم بد است؛ آنقدر بد که خودش متوجه بد بودنش نمیشود. نقش ابتدا به سرنا چری، بازیگر همیشهبرنده تئاتر محلی با بازی برنادت پیترز، میرسد. اما وقتی سرنا کنار میکشد، جری، کارگردان نمایش با بازی پل جیاماتی، ناچار میشود سراغ مونا برود. البته فیلم با شیطنت اشاره میکند که مونا شاید کمی هم در این «چرخش سرنوشت» دست داشته؛ مثلا با کندن شمارههای تماس از آگهی تست بازیگری. همین جزئیات کوچک، از همان ابتدا نشان میدهد که زیر پوست این زن خجالتی، چیزی آماده انفجار است.
جسی آیزنبرگ دنیای فیلم را طوری میسازد که انگار هر لحظه ممکن است شخصیتها شروع به آواز خواندن کنند، اما نمیکنند. این یکی از شوخیهای هوشمندانه The Debut است. فیلم درباره موزیکال است، چند ترانه اورجینال هم دارد که خود آیزنبرگ نوشته، اما جهان بیرون از صحنهاش هم حالتی موزیکال، نورانی و اغراقشده پیدا میکند. وقتی مونا خبر گرفتن نقش را میشنود، نور انگار روی صورتش میافتد و دوربین با شور و شتاب به او نزدیک میشود؛ طوری که انتظار داریم همانجا آوازش را شروع کند. در اولین تمرین، رنگها روشنتر و خندهها کمی بلندتر از حد عادیاند. این اغراق در ابتدا عجیب به نظر میرسد، اما خیلی زود میفهمیم فیلم دارد ما را وارد ذهن زنی میکند که تئاتر برایش فقط سرگرمی نیست؛ دریچهای است به زندگیای که هرگز جرئت نکرده داشته باشد.
نقطه عطف فیلم، جلسه خصوصی مونا و جری است. جری که به قولی «بزرگترین نام تئاتر محلی نیوجرسی» محسوب میشود، از آن کارگردانهایی است که دوست دارد بازیگر را بشکند تا دوباره بسازد؛ همان منطق معروف تمرینهای سخت بازیگری، شبیه تمرینهای مایزنر، اما با چاشنی شکنجه روانی. او از مونا میخواهد فقط اجاره را مطالبه نکند، بلکه بفهمد چرا اجاره را میخواهد. این صحنه یکی از بهترین بخشهای فیلم است؛ هم خندهدار، هم ناراحتکننده، هم لحظه تولد یک هیولا. مونا ناگهان از پوسته خودش بیرون میزند و شروع میکند به ساختن جهانی برای خانم دنیل؛ جهانی که در آن اگر اجاره را نگیرد، کارش به کوچه، موشهای آلوده و نابودی میکشد. اینجاست که بازیگری برای او از تقلید به تسخیر تبدیل میشود.
از اینجا به بعد، نخستین نقش وارد قلمرویی میشود که میتوان آن را ترکیبی از «در انتظار گافمن»، روانپریشیهای زنانه جان کاساوتیس در «شب افتتاح» و شوخطبعی کمی کجومعوج برادران کوئن دانست. مونا لباسهای مرتب و ژاکتهای خانگی را کنار میگذارد، شلوار پاره میپوشد، لباس سرایداری میدزدد، به هتلی چرک و غریب نقل مکان میکند و آنقدر در نقش فرو میرود که دیگر متن نمایش هم برایش کافی نیست. او میپرسد انگیزه خانم دنیل چیست، چرا این جمله را میگوید، چرا پایان خوش باید وجود داشته باشد، چرا تئاتر نباید «واقعی» باشد. برای جری، این کابوس هر کارگردانی است: بازیگری که ناگهان فکر میکند شخصیت را بهتر از متن و کارگردان میشناسد.
جولیان مور در این مسیر فوقالعاده است. او مونا را نه صرفاً قربانی میکند و نه صرفاً دیوانه. در بازی او هم شکنندگی هست، هم خودخواهی، هم رهایی، هم نوعی طلبکاری دیرهنگام از جهانی که سالها نادیدهاش گرفته. مور در لحظاتی آدم را یاد زنهای بههمریخته و زنده سینمای کاساوتیس میاندازد؛ زنانی که آشوبشان هم ویرانگر است و هم حاوی حقیقت. پل جیاماتی هم مکملی عالی برای اوست. جری میتوانست کاریکاتور یک کارگردان دیکتاتور باشد، اما جیاماتی به او خشم، غرور، عشق واقعی به تئاتر و حتی اندوهی پنهان میدهد. رابطه مونا و جری موتور اصلی فیلم است؛ بازی قدرتی که مدام جابهجا میشود و هر بار یک خنده تازه یا زخمی کوچک به جا میگذارد.
با این حال، The Debut بینقص نیست. فیلم آنقدر روی دوئل مونا و جری تمرکز میکند که شخصیتهای اطراف گاهی در حد ابزار باقی میمانند. استف، ستاره نمایش با بازی هالی بیلی، حضور شیرین و صدای دلنشینی دارد، اما آنقدر که باید پرورانده نمیشود. تاد، با بازی خود جسی آیزنبرگ، بیشتر بهانهای دوستداشتنی برای آواز و حرکت است تا شخصیتی کامل. خانواده مونا هم با وجود اهمیت در بحران او، چندان عمیق ساخته نمیشود. این تصمیم شاید از نظر مفهومی قابل دفاع باشد؛ چون فیلم درباره خودمحوری خطرناک بازیگری متد است. اما از نظر عاطفی باعث میشود بعضی روابط نیمهتمام بمانند.
فیلم همچنین در پاسخ به پرسش اصلیاش کمی مردد است: آیا فرو رفتن مونا در نقش، شکلی از رهایی است یا نوعی خودویرانگری؟ آیا تئاتر باید حقیقت تلخ را بگوید یا فقط احساس تولید کند؟ مونا دنبال واقعیت است، جری دنبال تأثیر. خود فیلم، با انتخاب ریتم پرجنبوجوش، شوخیهای تند و پیچشهای اغراقآمیز، بیشتر سمت جری میایستد: مهم این است که تماشاگر چیزی حس کند، حتی اگر پیام نهایی کاملاً عمیق و شستهرفته نباشد.
از نظر فنی، نخستین نقش سرحال و خوشریتم است. دوربین در فضای محدود سالن تمرین و صحنه ثابت نمیماند و حرکت، میزانسن و طراحی صحنه کمک میکنند حس تئاتری فیلم به سینما تبدیل شود، نه اینکه فقط ضبط یک نمایش باشد. موسیقی امیل موسری هم حالتی رویایی و گاهی شبیه موزیکالهای کلاسیک به سفر مونا میدهد. قطعات نمایش «همسایههای فضول» هم عامدانه کمی پنیری و درجهدو هستند؛ درست مثل یک موزیکال محلی که با شور زیاد و بودجه کم اجرا میشود.
«نخستین نقش» شاید به اندازه ایدههایش ژرف نباشد، اما پر از انرژی، شوخطبعی و لحظات بازیگری درخشان است. این فیلم نامه عاشقانهای پیچخورده به تئاترهای محلی است؛ همان جاهایی که شاید ستارههای بزرگ از آن بیرون نیایند، اما آدمهای گمشده میتوانند برای اولین بار صدای خودشان را بشنوند. مونا روی صحنه فقط خانم دنیل را پیدا نمیکند؛ نسخهای از خودش را پیدا میکند که سالها پشت سکوت، وظیفه و لبخندهای عصبی پنهان مانده بود. و همین برای تبدیل The Debut به تجربهای شیرین، عجیب و بهیادماندنی کافی است.





