نقد و بررسی «همنشین» (Company)؛ قصهگویی شبانه کنار آتش در هزارتوی خونآشامان گوتیک

جمله معروفی هست که میگوید وقتی کسی به شما میگوید «بگذار برایت یک قصه بگویم»، شاید باید بیشتر از هر چیز دیگری نگران شوید! این حس دقیقاً همان چیزی است که هنگام تماشای اثر جدید کیسی افلک به عنوان سومین تجربه کارگردانیاش به سراغتان میآید. فیلم سینمایی Company که در بخش رقابتی جشنواره فیلم ونیز به نمایش درآمد، مانند یک عروسک روسی ماتروشکا یا خوابهای چندلایه در فیلم «تلقین» کریستوفر نولان عمل میکند؛ قصهای درون قصهای دیگر که همه آنها دور شعلههای آتش و در دل شب روایت میشوند. کیسی افلک پس از آثاری چون «نور زندگی من» و با همراهی ران هنسن، نویسنده رمان درخشان «قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل»، سراغ پروژهای رفته که به شکلی شگفتانگیز و دور از انتظار، المانهای ژانر وحشت گوتیک و کهنالگوهای خونآشامی را با تاملات فلسفی درباره سوگ، پذیرش و بخشش پیوند میزند.
شروع «همنشین» با یک راوی صوتی همراه است که به اندیشههای عرفان کهن ایرانی درباره بدن انسان به عنوان یک مهمانخانه برای احساسات اشاره میکند. فیلم بر پایه این ایده پیش میرود که درهای خانه را به روی غریبههای درمانده باز کنیم، نیازهایشان را برطرف سازیم و سپس به قصههای پر از حکمت آنها گوش بسپاریم. این زنجیره روایی در میانه دهه هفتاد میلادی آغاز میشود؛ جایی که در شبی برفی و بارانی با نوای ترانه «پناهی از طوفان» باب دیلن، زنی جوان به نام اولین با بازی امیلی آلین لیند سرزده وارد یک میهمانی کریسمس میشود. او که گویی راهش را گم کرده، در ازای سرپناه، جمع میهمانان را به شنیدن روایتی عجیب دعوت میکند و آنها را به سال ۱۹۵۳ میبرد.

در این لایه دوم از Company با پیرمردی گوشهنشین و بیمار به نام تام با بازی دیدنی نیک نولتی روبهرو میشویم که در کلبهای دورافتاده در کوهستانهای برفی کلرادو زندگی میکند. تام زنی یخزده به نام آلیس با بازی کیلی کوان را در برف پیدا کرده و نجات میدهد. آلیس که یک بازیگر است، پس از گرم شدن کنار آتش، خود قصه دیگری را تعریف میکند که به اوایل قرن بیستم و حوالی سال ۱۹۰۳ بازمیگردد. در این بخش که بخش اعظم زمان فیلم را به خود اختصاص میدهد، زوج کشاورزی به نامهای امت با بازی اسکوت مکنری و ربکا با بازی ادلاید کلمنس، نوجوانی سرگردان به نام کیلب با نقشآفرینی اتیکوس افلک، پسر کارگردان، را نیمهجان در برف مییابند و به خانه میآورند.
حضور کیلب در «همنشین» فضای آرام مزرعه را به یک تعلیق وهمآلود تبدیل میکند. در حوالی همان منطقه، قتلهای فجیعی رخ داده که در آنها قلب قربانیان درآورده شده و گردنهایشان شکسته است. همسایه بدگمان آنها، یک کشاورز کینهتوز به نام کلیناشمیت با بازی بن مندلسون، تنها کسی است که خطرات این غریبه مرموز را جدی میگیرد. کیلب فراتر از سن و سال ظاهریاش صحبت میکند و رفتاری غیرقابل پیشبینی دارد. رفتهرفته مشخص میشود که این قصه، برخلاف ظاهرش، در واقع یک اثر خونآشامی نامتعارف است؛ موجودی نامیرا که قرنها زیسته و در دل آمریکای قدیم میان میل به خشونت و اشتیاق برای درک عواطف بشری دستوپا میزند. ارجاعاتی که یادآور آثاری چون سریال «مراسم نیمهشب» مایک فلنگن یا فیلم تحسینشده «تنها نخواهی بود» گوران استولفسکی است.

از منظر بصری، Company اثری تماشایی و مسحورکننده است. کیسی افلک فیلم را با بودجهای محدود و با همکاری هشت مدیر فیلمبرداری مختلف از جمله ماسانوبو تاکایاناگی، لاکلان میلن، آدام آرکاپاو و مارسل ریو به سرانجام رسانده و خودش نیز پشت دوربین قرار گرفته است. با وجود این شیوه تولید ناپیوسته، نورپردازی تیره و بازتاب نور آتش بر چهره بازیگران، حس غریب و سنگینی ایجاد کرده است. بازیگران فیلم، به ویژه بازیگران کهنهکاری مثل اسکوت مکنری و نیک نولتی، لحظات پراحساسی خلق میکنند. اتیکوس افلک در نخستین تجربه بازیگری خود حضوری شبیه به تیموتی شالامی با چهرهای مالیخولیایی دارد و با وجود سنگینی دیالوگهای پرطمطراق، موفق میشود رگههایی از تهدید و تنهایی را به نمایش بگذارد. برادر او، ایندیانا افلک نیز در نقشی کوتاه اما تأثیرگذار ظاهر میشود تا این اثر به یک پروژه تمامعیار خانوادگی تبدیل شود.
با وجود این نقاط قوت، «همنشین» گاهی از پرحرفی بیش از حد و مونولوگهای فلسفی طولانی لطمه میخورد. ساختار تو در توی فیلم بهجای ایجاد عمق دراماتیک، در بخشهایی ریتم کار را کند میکند و انتقال پیام اصلی را با سردرگمی همراه میسازد. دیالوگهای پیچیده و تکراری در برخی صحنهها مانع از برقراری پیوند عاطفی عمیق میان تماشاگر و شخصیتها میشود. با این حال، شجاعت کیسی افلک در ترکیب وحشت گوتیک با سنتهای قصهگویی شفاهی و نگاهی انسانی به مقوله بخشش و جاودانگی، اثری کنجکاویبرانگیز خلق کرده است.
Company فیلمی است که مخاطب را به صبوری، نشستن پای آتش و گوش سپردن به نغمههای تاریک تنهایی دعوت میکند. شاید تمام قطعات این پازل داستانی به شکلی بینقص در کنار هم چفت نشوند، اما تجربه تماشای این ضیافت گوتیک یادآور این نکته است که شنیدن قصهها، حتی زمانی که بوی خون و مرگ میدهند، تنها راه انسانها برای فرار از سرمای گزنده فراموشی است.





