نقد و بررسی فیلم «شهر زندگان» (The City of the Living)؛ زندگی پیش از جنایت

«شهر زندگان» (The City of the Living) فیلمی است درباره یک قتل، اما خوشبختانه مثل بسیاری از آثار جنایت واقعی، عاشقِ قاتلها و شیفته جزئیات خونین جنایت نیست. ادواردو گابریلینی در اقتباس از کتاب غیرداستانی نیکولا لاجویا، سراغ پرونده قتل لوکا وارانی میرود؛ پروندهای که در ایتالیا به خاطر سن کم قربانی، خشونت تکاندهنده جنایت، موقعیت اجتماعی متهمان و نبود انگیزه روشن، به وسواسی ملی تبدیل شد و کتابها، مستندها، پادکستها و برنامههای خبری زیادی دربارهاش ساخته شد. اما گابریلینی هوشمندانه تصمیم میگیرد از همان راه تکراری عبور نکند. او نه دادگاه را مرکز فیلم میکند، نه بازجویی را، نه روانشناسی قاتلان را. مرکز فیلم، زندگی است؛ زندگیای که میشکفد، جریان دارد، و بعد ناگهان از جهان دزدیده میشود.
در بیش از یک ساعت ابتدایی، شهر زندگان بیشتر شبیه یک داستان بلوغ آرام و پرجزئیات است تا فیلمی درباره جنایت. لوکا، با بازی امانوئله ماریا دی استفانو، جوانی ۲۳ ساله از حومه کارگری رم است؛ پسری خوشچهره، بیقرار، کمی خودخواه، کمی خام، و کاملاً زنده. او همراه پدرش جوزپه، با بازی والریو ماستاندریا، در یک وانت فروش آبنبات و خرتوپرت کار میکند، هنوز با پدر و مادر مهربانش زندگی میکند، گاهی به مدرسه شبانه میرود تا مدرکش را بگیرد، اما حوصلهاش سر میرود و آن را عقب میاندازد. با مارتا، با بازی گایا مرلونگی، رابطهای عاشقانه اما ناپایدار دارد؛ یک لحظه با او صمیمی و پرشور است، لحظهای بعد بیدلیل رابطه را به هم میزند، و بعد با چشمانی پشیمان برمیگردد. اینها همه آشناست: سرگردانی جوانی که هنوز نمیداند از زندگی چه میخواهد، اما فکر میکند وقت زیاد است.
قدرت اصلی The City of the Living در همین ساختن تدریجی آدمی معمولی است. گابریلینی از لوکا قدیس نمیسازد. او میتواند مغرور، مردانهنمایانه و حتی گاهی آزاردهنده باشد. در صحنهای تقریباً گردنبند نوجوانی کوچکتر را میقاپد، اما ناگهان مسیر عوض میشود و به جای خشونت، با او همراه میشود تا از یک فستفود فرار کنند و پول ندهند. این شیطنتها نه تطهیر میشوند و نه بزرگنمایی؛ فقط بخشی از پرتره انسانی او هستند. فیلم میفهمد که برای سوگواری یک قربانی لازم نیست او را بینقص نشان دهیم. اتفاقاً زنده بودن آدمها در همین لکها، تناقضها و تصمیمهای بدشان پیداست.
یکی از جسورانهترین بخشهای فیلم، ورود تدریجی لوکا به کار اروتیک است؛ موضوعی که گابریلینی آن را بدون قضاوت اخلاقی و بدون ملودرام نشان میدهد. لوکا از طریق آشنایی با آندریاس، مردی که در این جهان رفتوآمد دارد، وارد رابطههایی میشود که بیشتر از جنس معاملهاند تا بحران هویتی آشکار. برخی مشتریها بیشتر جذب زیبایی او هستند و حتی گاهی فقط برای نگاه کردن به او پول میدهند. فیلم این بخش از زندگی لوکا را نه مثل «سقوط» نشان میدهد و نه مثل رهایی کامل؛ بلکه به عنوان بخشی از تلاش او برای پول درآوردن، مستقل شدن و شاید یک بار هم که شده حساب رستوران را برای مارتا پرداختن. این نگاه خونسرد و انسانی، یادآور رگههایی از سینمای پازولینی است؛ جایی که بدن، شهر، طبقه و میل، بیآنکه همیشه توضیح داده شوند، کنار هم قرار میگیرند.
با این حال، شهر زندگان در همین نقطه با مسئلهای حساس هم روبهرو میشود. متهمان واقعی پرونده، مانوئل فوفو و مارکو پراتو، مردانی کوییر بودند، و فیلم آنها را بسیار محدود و بیشتر در نسبت با خشونت، مواد و انحراف نشان میدهد. از یک سو، گابریلینی خوشبختانه از این دام پرهیز میکند که گرایش جنسی را توضیح جنایت بداند؛ او انگیزهتراشی نمیکند و وارد روانشناسی سطحی قاتلان نمیشود. از سوی دیگر، وقتی در فیلم تقریباً هیچ شخصیت کوییر مثبت یا چندبعدی دیگری وجود ندارد، این خطر پیش میآید که برای بخشی از مخاطبان، تصویر کوییر بودن ناخودآگاه با تهدید و شرارت گره بخورد. این نکته از ارزشهای انسانی فیلم کم نمیکند، اما یک نقطه کور مهم است؛ بهخصوص در سینمای کشوری که مسئله بازنمایی اقلیتها همچنان حساس و کمتوازن است.
انتخاب روایی گابریلینی اما از نظر اخلاقی تحسینبرانگیز است. او برخلاف موجی از آثار جنایت واقعی، مخصوصاً نمونههایی مثل مجموعه «هیولا» در نتفلیکس که اغلب قاتل را به مرکز جذابیت تبدیل میکنند، به قاتلان میدان نمیدهد. در اینجا جنایت بیشتر شبیه یک علامت پایان است؛ نقطهای تاریک در انتهای جمله زندگی لوکا. حتی خشونت هم عمدتاً بیرون از قاب میماند. فیلم فقط حداقلی از خون یا آسیب را نشان میدهد، آنقدر که تماشاگر بفهمد چه رخ داده، نه بیشتر. این خویشتنداری باعث میشود ضربه عاطفی شدیدتر باشد، چون ما نه تماشاگر نمایش خشونت، بلکه شاهد فقدان میشویم. لوکا در صحنههای قبل همهجا حضور دارد؛ در خیابانها، خانه، کار، رابطه، شبهای رم. بعد ناگهان نیست. همین نبودن، از هر تصویر خونینی هولناکتر است.
رم در The City of the Living فقط پسزمینه نیست؛ شهری است با صدا، نور، حاشیه، ایستگاه، خیابان و نفس. گابریلینی فیلم را با ریتمی طبیعی و اقتصادی پیش میبرد؛ نه عجله دارد و نه قصد دارد با تعلیق مصنوعی تماشاگر را نگه دارد. او آپارتمانهایی را نشان میدهد که لوکا شاید میتوانست در آنها با مارتا زندگی کند؛ آیندههایی کوچک و ممکن که حالا هرگز رخ نخواهند داد. این نگاه، عنوان فیلم را معنادار میکند: «شهر زندگان» درباره مردگان نیست، درباره تمام زندگیهایی است که در اطراف مرگ ادامه پیدا میکنند، اما دیگر مثل قبل نیستند.
بازیها نقش بزرگی در اثرگذاری فیلم دارند. امانوئله ماریا دی استفانو فقط به جذابیت ظاهری لوکا تکیه نمیکند؛ او معصومیت، خامی، تکبر، میل به فرار و نیاز به دوست داشته شدن را با هم در چهره شخصیت مینشاند. سیمونا سنزاکوا و والریو ماستاندریا در نقش پدر و مادر لوکا، ضربه نهایی فیلم را به دل میزنند؛ مخصوصاً وقتی با ناباوری از پلیس میپرسند آیا کاری برای بازگرداندنش میشود کرد یا نه. گایا مرلونگی هم در نخستین حضورش، مارتا را به دختری تبدیل میکند که عشق، دلخوری، عادت و سوگ در او درهم تنیدهاند.
«شهر زندگان» فیلمی اندوهگین است، اما افسردهکننده به معنای سطحی کلمه نیست. این فیلم ما را با لذت تماشای زندگی آشتی میدهد و بعد یادآوری میکند که هر زندگی، حتی معمولیترینش، چه اندازه تکرارناپذیر است. گابریلینی با پرهیز از هیجانفروشی، اثری ساخته که جنایت واقعی را از چنگال کنجکاوی بیمارگونه بیرون میکشد و به سوگواری، کرامت و انسانیت برمیگرداند. نتیجه فیلمی است آرام، دردناک و عمیقاً زنده؛ مرثیهای برای پسری که فرصت داشت هزار جور آدم دیگر بشود، اما جهان این فرصت را از او گرفت.





